کاشکی بامن بودی

متن مرتبط با «حکم طلاق» در سایت کاشکی بامن بودی نوشته شده است

داستان کوتاه : حکم طلاق

  • نیلوبلاگ

    "حکم طلاق" اثر : سید حمید موسوی فرد "سکینه" خانم همسایه مون با شوهرش "کریم" چند روز پیش  از ماه عسل برگشتن . به این مناسبت هم مهمانی مفصلی براه انداختن . با کلی غذاهای چرب ،خوشمزه و رنگارنگ . هنوز چند ساعتی از رفتن پدر نگذشته بود که ... - در خانه باز می شود و پدر سراسیمه می پرد توی حیاط و از اتاق خواب سر در می آورد . _حلیمه ، حلیمه مادر که در آشپزخانه مشغول پیاز خورد کردن بود ، و چشمهایش قرمز و پر اشک بودند . چاقو به دست  مثل اسپند روی آتش می رود سراغش . _ یهو چت شد مرد قلبم وایساد ، تو که همین الان رفتی بیرون ، کی رسیدی برگردی ؟ پدر وقتی چهره عصبی و چاقوی براق را در دست مادر می بیند . قدمی به عقب بر می دارد و می گوید : شناسنامه یا کارت شنا...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    داستان کوتاه+حکم طلاق+سیدحمید موسوی فرد |