داستان کوتاه: " تک_پاتک "
-
تاریخ: 1395/10/9 ساعت: 22:21
داستان کوتاه " تک _ پاتک ...! " اثر : سید حمید موسوی فرد _ حاج علی ایستاده بود و سعی داشت سبیل های نداشته اش را لای دندانهایش بگیرد . بچه ها مطمئن بودند که نگرانی اش بی مورد است . اما او هنوز با سبیل هایش ور می رود . می گفت : از بچگی عادتش بوده !!! ماها به همدیگر خیره می شویم و یکصدا می گوییم ، جوید...
داستان کوتاه : جاذبه
-
تاریخ: 1395/9/25 ساعت: 22:34
داستان کوتاه : جاذبه اثر : سید حمید موسوی فرد هرآهن ربا دو سر دارد که به هر یک از سرهای آن قطب گفته می شود . قطبی از آهن ربا که به سمت شمال قرار می گیرد قطب شمال نامیده می شود که با علامت N نمایش داده می شود . قطب دیگر آهن ربا که به سمت جنوب قرار می گیرد ، قطب جنوب نامیده می شود که با علامت S مشخص...
داستان کوتاه "لیوان پر خاطره"
-
تاریخ: 1395/9/25 ساعت: 22:27
سیدحمیدموسوی فرد داستان کوتاه ..."لیوان" - صدایی از پشت سرم گفت : شکست ؟ گفتم : آره گفت : آقا سید ، غم به دلت راه نده همین فردا یه دونه خوشگل واست میارم ، یه دسته دار مامانی . -------؛--------؛-------؛------- - دقیقا یادم نیست چن ساله بودم . چشم و گوشم باز بود . مادر خدابیامرزم دستم رو گرفته بود و ک...
داستان کوتاه : حکم طلاق
-
تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 23:55
"حکم طلاق" اثر : سید حمید موسوی فرد "سکینه" خانم همسایه مون با شوهرش "کریم" چند روز پیش از ماه عسل برگشتن . به این مناسبت هم مهمانی مفصلی براه انداختن . با کلی غذاهای چرب ،خوشمزه و رنگارنگ . هنوز چند ساعتی از رفتن پدر نگذشته بود که ... - در خانه باز می شود و پدر سراسیمه می پرد توی حیاط و از اتاق خو...
یاد خاطرات خوش بخیر
-
تاریخ: 1393/1/4 ساعت: 1:16
يــــــادتونه ؟ تو نميکت ها بايد سه نفري مي نشستيم بعد موقع امتحان بايد نفر وسطي ميرفت زير ميز :| يــــــادتونه ؟ نوک مداد قرمزاي سوسمار که زبون ميزدي خوش رنگتر ميشد ! يــــــادتونه ؟ موقع امتحان بايد کيف ميذاشتيم بينمون که تقلب نکنيم ! يــــــادتونه ؟ يه مدت از اين مداد تراشاي روميزي مد شده بود ، ...
عطر خوش بی خیالی...
-
تاریخ: 1392/12/19 ساعت: 1:31
اين روزها گاهي براي فرار از اين همه دغدغه پناه مي برم به كنج روزهاي شاد كودكيم روزهايي كه سرشار از عطر خوش بيخيالي بودند روزهايي كه لبالب از شادي؛ پاكي و بي آلايشي سپري شدند قول ميدهم اين بار قدرشان را بيشتر بدانم و ديگر هرگز عجله اي براي زودتر بزرگ شدن نداشته باشم...
گدای درگهت...
-
تاریخ: 1392/12/19 ساعت: 1:28
خدایا من نه آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی در اگر باز نگردد، نروم باز به جایی پشت دیوار نشینم، چو گدا بر سر راهی کسی به غیر از تو نخواهم، چه بخواهی چه نخواهی باز کن این در که جز خانه تو مرا نیست
احساس
-
تاریخ: 1392/7/16 ساعت: 4:50
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﺨﺖ ﻧﯿﺴﺖ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﻠﺦ ﻧﯿﺴﺖ !!... ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻧﺖﻫﺎﯼ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ، ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺩﺍﺭﺩ !... ﮔﺎﻫﯽ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺩﻟﻨﻮﺍﺯ، ﮔﺎﻫﯽ ﺳﺨﺖ ﻭ ﺧﺸﻦ، ﮔﺎﻫﯽ ﺷﺎﺩ ﻭ ﺭﻗﺺ ﺁﻭﺭ، ﮔﺎﻫﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻏﻢ !!... ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩ...
حق برگشت
-
تاریخ: 1392/7/16 ساعت: 4:42
ﺭﻓــــــــــــﺖ؟ ﺑــــــــــﻪ ﺳـﻼﻣــــــــــﺕ ! ﻣــــــﻦ ﺧـــﺪﺍ ﻧــﯿــﺴﺘــﻢ ﮐــــــﻪ ﺑــﮕــﻮﯾــﻤــــــــ : ﺻــــﺪ ﺑـــــﺎﺭ ﺍﮔـــﺮ ﺗـــﻮﺑﻪ ﺷـﮑﺴـﺘـﯽ ﺑـــﺎﺯ ﺁﯼ ..... ﺁﻧــــــﮑﻪ ﺭﻓـــــــﺖ ﺑــــــــﻪ ﺣـــﺮﻣﺖ ﺁﻧــﭽــﻪ ﺑـــﺎ ﺧـــﻮﺩ ﺑـــــﺮﺩ ...... ﺣـــــﻖ ﺑـــﺮﮔــﺸــــﺖ ﻧــــــﺪﺍﺭﺩ ..... ﺭﻓـﺘـﻨﺶ ﻣـــﺮﺩﺍﻧـ...
بی رحمی
-
تاریخ: 1392/7/16 ساعت: 4:38
♥xa0گاهی باید بی رحم بود… نه با دوست…xa0نه با دشمن…xa0بلکه با خودت…xa0و چه بزرگت میکند آن سیلی که خودت میخوابانی بر صورتت…
تنهایی
-
تاریخ: 1392/7/16 ساعت: 4:35
تو دنیای به این بزرگی ، میون اون همه آدم ، بی کسی چه معنایی میتونه داشته باشه ؟ اصلا چرا باید تنها باشی ؟ خودمو میگم ! وقتی که بهم کم محلی میکنی ! وقتی تحویلم نمی گیری ! میدونی حس می کنیم که به تاریخ گذشته ام ...
نگرانی
-
تاریخ: 1392/7/16 ساعت: 4:31
سلام : حالت چطوره ، خوبی ؟ * خدا رو شکر بد نیستم . دیروز چت بود ؟ سر حال نبودی ، سر کلاس استاد هواست پرت بود . * مگه مریم بهت نگفت ؟ چی باید میگفت ؟ اصلان چرا باید از مریم بشنوم ؟ غریبه ام مگه ! * غریبه نیستی .... ولی .... ولی چی ؟ * حقیقتش دیروز برام خواستگار اومده بود . خوب این کجاش ناراحتی داره ؟...
فرهاد۳
-
تاریخ: 1392/7/16 ساعت: 3:34
هنوز به چند قدمی فرهاد نرسیده بودم... که یهو صدای چیزی که با سرعت به طرفم می اومد رو شنیدم .عین موشک صوت میکشید
فرهاد۲
-
تاریخ: 1392/7/16 ساعت: 3:35
فرهاد بی توجه به حرفهای مامان سیب گنده ایی رو که در دست داشت گاز میزد، بطرف فرهاد رفتم تا سیب رو گرفته بشورم.
فرهاد
-
تاریخ: 1392/7/16 ساعت: 3:41
مامان از داخل آشپزخونه داد زد آهای ذلیل شده هزار بار گفتم،میوه ها رو نشسته نخور. اما فرهاد گوشش به این حرفا بدهکار نبود.
هدیه
-
تاریخ: 1392/7/16 ساعت: 3:48
آنچه که هستی هدیه خداوند به توست وآنچه خواهی شد هدیه تو به خداوند است، پس بی نظیر باش...
بودنت
-
تاریخ: 1392/7/16 ساعت: 4:13
بودنت را دوست دارم...وقتی مرا در بر میگیری و به آغوشت سفت می فشاری وادارم می کنی که به هیچ کس فکر نکنم جز تو !!!
عوضی
-
تاریخ: 1392/7/16 ساعت: 3:56
دیروز چت بود؟ نکنه دیونه شدی وما خبر نداشتیم، آبرومو بردی ! دختر داییم پیله کرده بود که پسره این کارا رو برا تو میکنه (یعنی من)... بهش گفتم: یارو دیونس به من چه؟...هاج و واج نیگام کردو پرسید: میشناسیش ؟!! گفتم آره بچه محله! دختر دایی دوباره پرسید: خبریه؟ گفتم: یه تختش کمه....!!!
دردو هجران
-
تاریخ: 1392/7/16 ساعت: 3:59
دردما را نیست درمان الغیاث... هجر مارا نیست پایان الغیاث...
دیوانه نواز
-
تاریخ: 1392/7/16 ساعت: 4:05
ای که با سلسله زلف دراز آمده ای... فرصتت باد که دیوانه نواز آمده ای